|
یکی بود یکی نبود....یکی بود که دیگه نیست.....یکی بود که زندگیش.....یکی بود و دیگه نیست! |
می پرسد: " چه کار می کنی؟" می گویم: " به آینده فکر می کنم!" می پرسد: " آینده؟!" می گویم: " آ : آری،کاش ی : یک بار ن : نشان بدهی د : دوستم داری ه : همین!!! "
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت توسط poupou |
دلم برای شیطنت های کودکی و ایستادن های مکرر پشت در دفتر دلم برای معلم هایی که عاشقانه آزردنم و عشق هایی که بی بهانه آزردمشان و از همه بیشتر دلم برای خدا تنگ شده است...
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت توسط poupou |
پایت را روی پدال گاز فشار بده سرعتت را بیشتر کن! ما در انتظار ایستاده ایم کنار جاده ای برفی خیالت راحت... فقط تویی و ما و گودالی از آب و گِل! اگر احساس غرور می کنی.. سرعتت را بیشتر کن!
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت توسط poupou |
22 دقيقه!! 22 دقيقه ديگر سال تحويل مي شود دل توي دلم نيست كه زودتر با تو تماس بگيرم. دوست دارم اولين نفري باشم كه سال نو را به تو تبريك مي گويد. مي دانم كه موفق مي شوم.مثل هر سال... 22 دقيقه بعد!! دارم با عجله و شادي شماره ات را مي گيرم......0912 بدون توجه به هذيان هاي خانمي كه مزاحم مكالمه مان شده است،تبريك مي گويم. بايد در برابر دخالت هاي بي جاي اين خانم ، بي تفاوت باشم.چند لحظه اي مي شود كه جمله "سال نو مبارك"م را تقديمت كرده ام اما اين خانم دست بردار نيست و مدام تكرار مي كند: دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد... من به اين حرف ها اهميت نمي دهم! چون مي خواهم امسال مثبت انديش باشم و اميدوار!
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت توسط poupou |
خوشحالم كه داري مي روي!زندگي من بهتر از روزهاي پيش؛ادامه خواهد داشت!گواه حرف هايم همين خنده اي است كه ميبيني!خداي من!احتمالا"كسي دارد پياز پوست مي كند!چرا چمدانت را زمين مي گذاري؟اصلا"فكر نكن كه از نرفتنت خوشحال شده ام!شده ام؟! راستي!يك چيزي تمام ذهنم را به خود مشغول كرده است:چرا هر وقت من احساس مي كنم كسي دارد پياز پوست مي كند؛تو مي گويي "دوستت دارم!"![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت توسط poupou |
من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند وتو هر شب دعا مي كني كه فراموش كني! خاطرات مان، چه بلاتكليف اند!!! .... مي گويي براي قلبت دامي پهن كرده ام تا دو باره عاشقت كنم عزيزكم،كسي اينگونه تا به حال... كلاغ هم نگرفته!!! مقابل پنجره ات نرده كشيده اي تا عاشقانت دخيل ببندند! و من بيم ناكم از كليدي كه قفل احساست را بگشايد و دستي كه پنجره ات را!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت توسط poupou |
باران باشد ، تو باشي يک خيابان بي انتها باشد به دنيا ميگويم خداحافظ !!
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت توسط poupou |
اگر مي داني در جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند و صداي قلبت،آبرويت را به تاراج مي برد مهم نيست كه او مال تو باشد مهم اين است كه فقط باشد... زندگي كند، لذت ببرد و نفس بكشد!
+ نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت توسط poupou |
هميشه ماندن دليل بر عاشق بودن نيست بعضي ها ميروند تا ثابت کنند که عاشق اند
+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت توسط poupou |
آنانکه گذشته را به خاطر نمي آورند محکوم بر تکرار آنند
+ نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت توسط poupou |
هميشه همينطور است يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني....
+ نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت توسط poupou |
براي يک لحظه نا تمام...
به چشمانش
خيره شدم
فرياد کشيد که :
خفه شدم آخر چرا حرف نميزني ؟
گفتم
نشنيدي برو!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت توسط poupou |
some times I think you were a dream which had past
and think and think
but now I`m not sleep
I`m crying
SO
you are real
because
I feel my tears
+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت توسط poupou |
]در سایه روشن .شاید پس از معاشقه .پشت به پشتِ هم روی زمین نشسته اند و سرهای شان را به هم تکیه داده اند . زن انگور میخورد . و مرد مشغول باري با فندكي است كه در دست د ارد![ زن بگو آ. مرد آ. زن مهربون تر، آ. مرد آ. زن آهسته تر ،آ. مرد آ. زن من یه آی لطیف ترمیخوام ،آ. مرد آ. زن با صدای بلند اما لطیف، آ. مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دوستم داری . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی هرگز فراموشم نمیکنی . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی خوشگلم . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای اعتراف کنی خیلی خری . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بگی برام میمیری . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بمون . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی لباسات رو درآر . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی چرا دیر اومدی . مرد آ. زن بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی سلام . مرد آ. زن بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ . مرد آ. زن بگو آ، مثل اینکه ازم بخوای یه چیزی برات بیارم . مرد آ. زن بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خوشبختم . مرد آ. زن بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمیخوای من رو ببینی . مرد آ. زن نه، اینجوری نه . مرد آ. زن ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمیکنم مرد آ... زن پس بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمیخوای من رو ببینی . مرد آ... زن آهان حالا خوب شد .حالا بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بدون من خیلی بد خوابیدی ، که فقط خواب من رو دیدی ، و صبح خسته و کوفته بیدار شدی بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی . مرد آ... زن آهان .بگو آ، انگار که میخوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی . مرد آ. زن بگو آ، انگار که میخوای بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ. مرد آ. زن بگو آ، انگار که میخوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه . مرد آ. زن ازم بخواه که بگم آ. مرد آ. زن ازم بخواه که یه آی لطیف بگم مرد آ. زن ازم بخواه که آهسته یه آی لطیف بگم . مرد آ. زن ازم بپرس همون قدر که دوستم داری دوستت دارم ؟ مرد آ؟ زن بهم بگو که دارم دیوونت میکنم . مرد آ. زن و این که دیگه حوصلت سر رفته مرد آ. زن خب من قهوه میخوام ؟ مرد آ؟ زن معلومه که میخوام . [مرد بلند میشود و برای زن قهوه میریزد ] مرد آ؟ زن آره یه قند کوچولو ،مرسی . مرد آ؟ زن نمی دونم شاید ترجیح دادم امشب خونه غذا بخوریم . مرد آ. زن باشه ، ولی آخه سسش رو داریم ؟ مرد آ. زن پس بریم بیرون . مرد آ. زن پس همین جا بمونیم . مرد آ... زن بیا اینجا... مرد آ. زن تو چشام نگاه کن . مرد آ. زن تو دلت یه آبگو . مرد ... زن مهربون تر مرد ... زن بلند تر و واضح تر برای اینکه بتونم بگیرمش . مرد ... زن حالا یه آ تو دلت بگو ،انگار که میخوای بهم بگی دوستم داری. مرد ... زن یه بار دیگه مرد ... زن یه آ تو دلت بگو، انگار که میخوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمیکنی ... مرد ... زن یه آ تو دلت بگو، انگار که میخوای بهم بگی خوشگلم . مرد ... زن حالا میخوام یه چیزی ازت بپرسم ...یه چیز خیلی مهم ...و میخوام تو دلت بهم جواب بدی . آماده ای؟ مرد ... زن آ؟ مرد ... زن ... مرد ... ((برگرفته از داستان خرسهای پاندا- با كمي تغيير-)) گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت توسط poupou |
اين متن رو براي كساني نوشتم كه تا به مشكل بر مي خورند...اولين چيزي كه مياد تو زهنشون اينه كه خدايا اين همه آدم، چرا من؟؟؟؟؟(البته خود منم يكي از همين آدم ها بودم...) چرا من؟ آرتور اش قهرمان افسانه اي تنيس هنگامي كه تحت عمل جراحي قلب قرار گرفت، با تزريق خون آلوده، به بيماري ايدز مبتلا شد. طرفداران آرتور ار سرتاسر جهان نامه هايي محبت آميز برايش فرستادند. يكي از دوستدارن وي در نامه خويش نوشته بود: " چرا خدا تورا براي ابتلا به چنين بيماري خطرناكي انتخاب كرده؟" آرتور اش در پاسخ اين نامه چنين نوشت:" در سرتاسر دنيا بيش از پنجاه ميليون كودك به انجام بازي تنيس علاقه مند شده و شروع به آموزش مي كنند. حدود پنج ميليون از آن ها بازي را به خوبي فرا مي گيرند. از آن ميان نزيك پانصد هزار نفر تنيس حرفه اي را مي آموزند. و شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شركت مي كنند. پنج هزار نفر به مسابقات تخصصي تر راه مي يابند. پنجاه نفر اجازه شركت در مسابقات بين المللي ويمبلدون را مي يابند.چهار نفر به مسابقات نيمه نهايي راه مي يابند و دو نفر به مسابقات نهايي... وقتي كه من جام بهترين تنيس باز جهان را در دست هايم مي فشردم،هرگز نپرسيم كه "خدايا چرا من؟" و امروز وقتي كه درد مي كشم،باز هم اجازه ندارم از خدا بپرسم"چرا من!؟"
+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت توسط poupou |
باز چشم كه باز مي كنم نمي بينم! تنها نور ستاره اي در دور دست است كه مي گويدم هنوز شب است. اين روزها هميشه شب است. عمر سياهي كوتاه نمي شود...نمي دانم خورشيد تا كي مي خواهد در پس سا يه ها پنهان بماند. اين كسوف هميشگي پايان ندارد... چقدر دلم باران و گريه بي امان مي خواهد. چقدر دلم جاده ي بي انتها براي رفتن مي خواهد. چقدر خسته ام از اين ديوارها كه خانه مي نامندش... من از هر چه ديوار بي زارم...ديوارهايي كه تنها مي توانند كوچه ايي را بن بست كنند. بين خودمان بماند. حالا از تسبيح و دعاي امن يجيب هم مي ترسم. و آنقدر بي صدا از كنار تمام دعاها مي گذرم كه حتي خدا هم صداي پايم را نشنود... بذار ميان اين همه تاريكي حداقل خواب نور را ببينم...ديدن رويا كه خرجي ندارد...فقط بايد ساده باشم و صبور! به روي گريه نمي آورم كه شب است. چقدر حماقت مي خواهد كه آدمي نااميد شود... حتما اتفاق قشنگي در راه است....! من كه نه... مي ترسم! اما تو برايم دعا كن... شايد اين بار...!!!